معمولی از بقیه آدمهای معمولی است.
واما بعد از یک غیبت نسبتا طولانی نظر نازنین خودم که می دونم همتون برای فهمیدنش دارید هی از خودتون شوق ول می کنین: مادرجان یعنی آدم پیدا میشه که اصلا بگیم معمولیه یا نه!!!!!!!!!!!!!!! وای نزنین منو منظورم این بود اکثر ماها عالی هستیم نه معمولی البته از نوع دوپای وحشی
بمیرم برا عاشقا خصوصا از نوع من!!! باید آسمونم برامون گریه کنین. من و اینهمه خوشبختی محاله محاله
نظر نازنین خودم: خلاصه خیلی وقت بود نظرای نازنین خودمو نمیزاشتم کلی از بچه ها شاکی بودن گفتم یه حالی بدم نظر نازنیمو بزارم. والا هیچی نمیتونم راجع به متن بگم بجز قربون جنبه مردا برم.............
اگر از نزدیک به زندگی بنگریم آن را تراژدی می بینیم اما اگر از دور به آن نگاه کنیم کمدی بیش نیست.
واما نظر نازنین خودم: والا من هرچی از نزدیک به زندگیم نگاه کردم بازم کمدی بود حتی با
ذره بین!!!!!!!!!!!!!!!!
پدر نگاهی به دیوار انداخت و با لبخند گفت آفرین، اما به سوراخ های دیوار نگاه کن. دیوار مثل اولش تمیز و زیبا نیست. هنگامی که تو با رفتار و سخنت کسی را می آزاری همین تاثیر را روی او دارد. تو میتوانی خنجری در قلب انسان ها فرو میکنی و آن خنجر را بیرون بیاوری اما هزاران بار عذرخواهی هم زخم آن را خوب نمیکند.
دوست عزیزی خواسته بود برای اراده مطلب بنویسم (آخه فکر کنم مثل خودم کنکوریه
) به این نتیجه رسیدم آدمی ارادش قویه که اولا خودش رو مستحق بهترینها بدونه و درثانی ناامید نشه وبدونه:
وقتی یکی از درهای شادی بسته می شود، در دیگری باز می شود ولی اغلب ما آنقدر به در بسته نگاه می کنیم که در بازشده را نمی بینیم.
نظر خودم:!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
برگ در انتهای زوال می افتد و میوه در انتهای کمال، بنگر که تو
چگونه می افتی..........
و بازهم نظر نازنین خودم
: اولا باید معلوم کنی برگی یا میوه! برگای بینوا خیلی وقتا نمی افتن بعضی آدمای مریض میکننشون و گاهی هم بچه های کوچیک فقط از روی شیطنت. پس ببین اگه برگی چه جوری می افتی یا شاید چه کسی میپوکونتد
. اگرم میوه ای کی گفتی میوه وقتی میرسه میوفته اصلا بعضی میوه ها میرسن بعد رو همون شاخه درخت خشک میشن انقدر میمونن که دیگه عملا هیچی میشن بی فایده میشن میوفتن یعنی به عبارتی جونشون درمیاد.
ایمان قوی داشته باشید و بدانید هر چه رخ می دهد خواست خداوند است.
از همانجا که ایستاده ای شروع کن و غم گذشته را مخور. در آغازی نوین، گذشته یازیگر تو نخواهد بود. اگر بالاخره توانسته ای آن را پشت سر بگذاری کافی است. تو از پس آن برآمده ای و پشت سرش نهاده ای چرا غم؟!
اگر در جریان رودخانه صبرت ضعیف باشد هر تکه چوبی مانعی بر سر راهت خواهد بود.
موش از شکاف دیوار سرک کشید تا ببیند این همه سر و صدا برای چیست.مرد مزرعه دار از شهر بسته ای خریده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز کردن بسته بود.
موش لبهایش را لیسید و با خود گفت: کاش یک غذای حسابی باشد...........
اما با بازشدن بسته تمام تنش از ترس به لرزه افتاد، چون صاحب مزرعه یک تله موش خریده بود. موش با سرعت به مزرعه برگشت تا به همه حیوانات خبر بدهد. به هرکسی که می رسید می گفت: "صاحب مزرعه یک تله موش خریده است.........."
مرغ با شنیدن این خبر بال هایش را تکان داد و گفت: "برایت متاسفم ازین به بعد باید خیلی مواظب خودت باشی، تله موش ربطی به من ندارد."
گوسفند با شنیدن خبر گفت: "من برایت دعا می کنم که توی تله نیوفتی. تله موش ربطی به من ندارد اما دعای من همراه توست."
موش از حیوانات مزرعه انتظار همدردی داشت. به سراغ گاو رفت اما گاو هم سری تکان داد و گفت: "من که تا حالا ندیده ام یک گاو توی تله بیفتد!" او این را گفت و زیر لب خندید و مشغول چرا شد.
سرانجام موش ناامید از همه به سوراخش برگشت و در این فکر بود که اگر روزی توی تله بیفتد چه میشود؟
نیمه های همان شب، صدای بهم خوردن چیزی در خانه پیچید...... زن مزرعه دار به سوی انباری رفت تا موش را در تله ببیند.
او در تاریکی متوجه نشد که دم یک مار خطرناک در تله گیر کرده است.همینکه زن به تله موش نزدیک شد، مار پایش را نیش زد و صدای ناله زن بلند شد.مرد با شنیدن صدای جیغ از خواب پرید و به طرف صدا رفت، وقتی زنش را در آن حال دید او را فورا به بیمارستان رساند. بعد از چندروز زن به خانه برگشت اما هنوز تب داشت.زن همسایه که به عیادت بیمار آمده بود گفت: "برای تقویت بیمار و قطع شدن تب او هیچ چیز مثل سوپ مرغ نیست"
مرد مزرعه دار که زنش را خیلی دوست داشت فورا به سراغ مرغ رفت و ساعتی بعد بوی خوش سوپ مرغ در خانه پیچید.
اما هرچه صبر کردند تب بیمار قطع نشد. بستگان شب و روز به خانه آنها رفت و آمد می کردند تا جویای سلامتی او شوند.برای همین مرد مجبور شد گوسفند را برای پذیرایی از مهمانان قربانی کند.
با گذشت روزها حال زن مزرعه دار بدتر می شد تا اینکه یک روز صبح در حالی که از درد بخود می پیچید، ازدنیا رفت. مرد مجبور شد از گاوش بگذرد تا در مراسم خاکسپاری همسرش غذای مفصلی بدهد.
حالا موش تنها در مزرعه زندگی می کرد و به حیوانات زبان بسته ای فکر می کرد که کاری به کار تله موش نداشتند.
پس اگر شنیدی مشکلی برای کسی پیش آمده است و ربطی هم به تو ندارد، بیشتر فکر کن شاید خیلی هم بی ربط نباشد!!
والا من نتیجه گرفتم که این بیچاره ها چقدر بدشانس بودن تازه داستان هم برعکسه. درواقع زن همسایه که میاد (با توجه به جو حاکم بر جامعه) مرد یه دل نه صد دل عاشقش میشه براش سوپ مرغ میزاره تا نشون بده چقدر کدبانو هستش. بعد میره با زن همسایه گردش و تفریح و ازین جور چیزا تا زنش میمیره. هنوز چهل زنه نشده گاوش رو میکشه تا شام عروسیشو بده. نتیجه: مردها وفا ندارند صفت ندارند.
روزي دانشمندى آزمايش جالبى انجام داد. او يك آكواريوم ساخت و با قرار دادن يک ديوار شيشهاى در وسط آكواريوم آن را به دو بخش تقسيم کرد.
در يک بخش، ماهى بزرگى قرار داد و در بخش ديگر ماهى کوچکى که غذاى مورد علاقه ماهى بزرگتر بود.
ماهى کوچک، تنها غذاى ماهى بزرگ بود و دانشمند به او غذاى ديگرى نمىداد.
او براى شکار ماهى کوچک، بارها و بارها به سويش حمله برد ولى هر بار با ديوار نامرئي كه وجود داشت برخورد مىکرد، همان ديوار شيشهاى که او را از غذاى مورد علاقهاش جدا مىکرد.
پس از مدتى، ماهى بزرگ ازحمله و يورش به ماهى کوچک دست برداشت. او باور کرده بود که رفتن به آن سوى آکواريوم و شکار ماهى کوچک، امرى محال و غير ممکن است!
در پايان، دانشمند شيشه ي وسط آکواريوم را برداشت و راه ماهي بزرگ را باز گذاشت. ولى ديگر هيچگاه ماهى بزرگ به ماهى کوچک حمله نکرد و به آنسوى آکواريوم نيز نرفت !!!
میدانید چـــــرا؟
ديوار شيشهاى ديگر وجود نداشت، اما ماهى بزرگ در ذهنش ديوارى ساخته بود که از ديوار واقعى سختتر و بلندتر مىنمود و آن ديوار، ديوار بلند باور خود بود! باوري از جنس محدودیت! باوري به وجود دیواري بلند و غير قابل عبور! باوري از ناتوانی خويش!



